نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
وآنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی
گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب
خفتگان خفته را آشفته سازد و بر اینان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...
دکتر شریعتی
نه در ماندن سکونی
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
وستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.
احمد شاملو

سلام سلام
دوستای خوبم خیلی وقته آپ نکردم
چون خیلی درگیر بودم درگیر درس ودانشگاه
الان هم به تازگی از تبریز برگشتم رفته بودم برای مسابقات دانشجویی کشوری رباتیک
قبل از اون هم کلاس های رباتیک دانشگاهمون واسه ساخت ربات خیلی فشرده بود
خلاصه دیگه نمیشد...
اما سعی میکنم هر چه زودتر آپ کنم![]()
شخصي كه مي خواست بهلول را مسخره كند به او گفت :
ديروز از دور تو را ديدم كه نشسته اي فكر كردم الاغي است كه در كوچه نشسته
بهلول فوراً جواب داد :
منهم كه از دور تو را ديدم فكر كردم آدمي به طرف من مي آيد![]()
بهلول روزی عده ای از مردم رادید که به بیابان می روند تا از خداوند طلب باران کنند، چونکه چند سالی بودباران نیامده بود.
مردم عده ای از اطفال مکتب را همراه خود می بردند.
بهلول پرسید که :
اطفال را کجا می برید؟
درجواب گفتند:
چون اطفال گنا هکارنیستند،دعای آنها حتما مستجاب خواهد شد .
بهلول گفت: اگر چنین است،پس نباید هیچ مکتبداری تا کنون زنده باشد.
قسمت شد قبل از نوروز یک باره دیگه در خدمت باشم
سفر خیلی به من خوش نگذشت ولی خدا رو شکر سالم برگشتیم
حالا این عکس ها رو ببینید و حالشو ببرید![]()




به کسی که دوستش دارید گل هدیه بدهید
گل بهترین وسیله برای گفتن نا گفته های دلتونه
گلی رو که اون دوست داره به او بدهید
گل بهترین هدیه است
بی بهانه
من این گل ها رو دوست دارم




روزگاری همه مرا دیوانه خطاب می کردند،روزگاری همه مرا مجنون
می پنداشتند،روزگاری همه مرا بی تاب و توان تصور می کردند، اما من
هیچ یک از این ها نبودم روزگار خود می دانست که من تنها عاشق توبودم.
(این متن از نوشته های خودمه)
ما درسر این کار رود،شاید؛که این کار ما را جان افزاید.
* اگر داری بگوی واگر نداری دروغ مگوی.
* اگر داری مفروش واگر نداری مخروش.
* اگربرآب روی خسی باشی و اگردر هوا پری مگسی باشی، دلی
به دست آر تا کسی باشی.
* به کودکی پستی،به جوانی مستی،به پیری سستی،
پس ای عزیز:خدا را کی پرستی؟؟
* حقیقت دریاست، شریعت کشتی، از دریا بی کشتی به چه پشتی گذشتی.
منم غریبه ای که فرسنگ هادورتر از توسرمشق های عاشقانه ات را دوره می کند
مسافری که یک شب نگاه تورابه خاطر سپردورفت
و هر ثانیه مثل ساحلی
که تن به جرزومد دریاسپرده است موج های خیال توبرایش تکرار می شود
آن دوردست ها پشت فانوس قدیمی بندر
تنهاسرابی ازنگاه تو باقی مانده که محومی شودولحظه ای پیدا
آیا هنوز دلت برای من تنگ می شود؟
هنوزچشمهای بارانی ات به قطره های پشت پنجره طعنه می زنند؟
هنوز باغچه با نگاه تو عاشق می شود؟
الان حس غریبی دارم
امیدوارم این عکس ها بیانگر حس الان من باشه



می شکند. ای آینه داران با محبت به چشمانم نگاه کنید.
قلبی دارم از الماس،آنقدر پاک وزلال که بازتاب نور در آن به رقصه
در می آید.آینه داران الماس شکنی نکنید.
روحی دارم آزاد و شاد،لطیف چون نسیم بهشتی
پس به دامش نیفکنید و آزارش ندهید.
(این متن ازنوشته های خودمه)
راضی نبود اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد.هنگامی که ازآشپزخانه عبور
می کرد صدای ترانه ای را شنید
به دنبال صدا،پادشاه متوجه یک آشپزشد که روی صورتش برق سعادت و
شادی دیده می شد پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید:چرا اینقدرشاد
هستی؟
آشپزجواب داد:قربان من فقط یک آشپزهستم اما تلاش می کنم تاهمسرو
بچه ام را شاد کنم ماخانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به انداره کافی خوراک
وپوشاک داریم بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.
پس از شنیدن سخن آشپز،پادشاه بانخست وزیردر این مورد صحبت کرد
نخست وزیربه پادشاه گفت:قربان این آشپزهنوز عضوگروه ۹۹ نیست،اگر به
این گروه نپیوندد،نشانگر آن است که مردخوشبینی است.
پادشاه با تعجب پرسید:گروه ۹۹ چیست؟
نخست وزیرجواب داد:اگرمی خواهید بدانید که گروه۹۹ چیست،باید این کار را
انجام دهید:یک کیسه با۹۹سکه طلا درمقابل درخانه آشپزبگذارید،به زودی خواهید
فهمید که گروه۹۹ چیست.
پادشاه براساس حرف های نخست وزیرفرمان دادیک کیسه با ۹۹سکه طلا را در
مقابل در خانه آشپزقرار دهند
آشپزپس ازانجام کارها به خانه بازگشت ودر مقابل درکیسه رادید،با تعجب کیسه
را به اتاق بردوباز کرد،بادیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شدو سپس از شادی
آشفته وشوریده گشت
آشپزسکه های طلایی راروی میزگذاشت وآنهارا شمرد. ۹۹سکه؟؟
آشپزفکرکرد اشتباهی رخ داده است،بارهاطلا ها راشمرد ولی واقعا۹۹سکه بود
وتعجب کرد که چراتنها۹۹سکه است و۱۰۰سکه نیست
فکرکرد که یک سکه دیگرکجاست وشروع به جستجوی سکه ی صدم کرداتاق ها
و حتی حیاط را زیرورو کرد اما خسته و کوفته وناامید به این کارخاتمه داد
آشپزبسیاردل شکسته شد وتصمیم گرفت ازفردابسیارتلاش کندتا یک سکه ی طلایی
دیگربه دست آورد وثروت خودرا هرچه زود تربه یکصدسکه طلا برساند
تادیر وقت کارکرد،به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر ازخواب بیدار شدو ازهمسر
وفرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند،آشپزدیگر مانند گذشته خوشحال
نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسرآشپزآورده است وعلت را از
نخست وزیر پرسید
نخست وزیر جواب داد:قربان،حالا این آشپزرسما به عضویت گروه۹۹درآمد
اعضای گروه ۹۹چنین افرادی هستند:آنان زیاد دارند اماراضی نیستند.
می شد وآخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی
خواهد بود.![]()
مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد،برای همیشه
زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد
به انتظارت خواهم ماند
زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد
قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها مدفون است
حتی اگر بدانم به سوی من باز نمی گردی باز هم به انتظارت می نشینم J
شاید...
خوب یادم هست آن روز باران تندی می بارید و من از پشت پنجره مشغول
تماشای قطره های نقره ای رنگ باران بودم که چطور با شدت خود را به
سطح خاک دیده ی خیابان می رساندند و گاهی هم به شکل شبنم بر روی
گلها پاشیده می شدند ولی در میان تمام گلها تنها یک گل مرا مجذوب خود
کرد آن گل بوی آشنایی بوی دوست داشتن و بوی عشق را با خود همراه
داشت من اشتباه نکردم تو همان گل بودی.![]()
(این متن از نوشته های خودمه)
هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم نگاهی سرشار از عشقِِِ صمیمیت
ومحبت!
امروز سال ها از آن روز می گذرد ولی تو هرگز برنگشته ای...
صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولی من تو را
می خواهم نه خیالت را!!!
پروردگارا!به درگاه تو پناه می آورم وتو نیز پناهم بخش تا موجودی آزمند
وخویشتن دوست نباشم !
مگذار دامان وجودم به پلیدی های گناه بیالاید و مگذارکه معصیت ها را هر
چه کوچک باشد کوچک بشمارم و نسبت به ملاهی و مناهی بی پرواباشم!
الهی روا مدار که پنهان مااز پیدای ما ناستوده تر باشد و ورای صورت
آراسته ی ما سیرتی زشت و ناهموار نهفته باشد!
در حیاط ما را
غروب یک نفر زد
وحرف تازه ای از
طلوع یک سفر زد
دوباره اشک وماتم
دوباره ختم وخرما
کسی دوباره کم شد
از اهل کوچه ما
وعکس تازه ای باز
نشست روی دیوار
نگاه کن به عکسش
برای آخرین بار
نگاه کن به عکس ات
برای آخرین بار
که روزبعد شاید
نشست روی دیوار














