تبليغاتX
گفت و گوی دل
گفت و گوی دل
خداوند زیباست و زیبایی ها را دوست دارد
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

وآنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب

خفتگان خفته را آشفته سازد و بر اینان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

دکتر شریعتی

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط لی لی
آخ جون امتحاناتم تموم شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

البته واسه نمره ها دعا کنین

ارسال در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط لی لی
نه در رفتن حرکتی بود

نه در ماندن سکونی

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

دوشیزه عشق من

مادری بیگانه است

وستاره پر شتاب

در گذرگاهی مایوس

بر مداری جاودانه می گردد.

احمد شاملو

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط لی لی

سلام سلام

دوستای خوبم خیلی وقته آپ نکردم

چون خیلی درگیر بودم درگیر درس ودانشگاه

الان هم به تازگی از تبریز برگشتم رفته بودم برای مسابقات دانشجویی کشوری رباتیک

قبل از اون هم کلاس های رباتیک دانشگاهمون واسه ساخت ربات خیلی فشرده بود

خلاصه دیگه نمیشد...

اما سعی میکنم هر چه زودتر آپ کنم

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط لی لی
 

شخصي كه مي خواست بهلول را مسخره كند به او گفت :
 ديروز از دور تو را ديدم كه نشسته اي فكر كردم الاغي است كه در كوچه نشسته
بهلول فوراً جواب داد :
منهم كه از دور تو را ديدم فكر كردم آدمي به طرف من مي آيد

 

 

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 توسط لی لی

بهلول روزی عده ای از مردم رادید که به بیابان می روند تا از خداوند طلب باران کنند، چونکه چند  سالی بودباران نیامده بود.
مردم عده ای از اطفال مکتب را همراه خود می بردند.
بهلول پرسید که :
اطفال را کجا می برید؟
درجواب گفتند:
چون اطفال گنا هکارنیستند،دعای آنها حتما مستجاب خواهد شد .
بهلول گفت: اگر چنین است،پس نباید هیچ مکتبداری تا کنون زنده باشد.

 
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط لی لی
سلام

قسمت شد قبل از نوروز یک باره دیگه در خدمت باشم

سفر خیلی به من خوش نگذشت ولی خدا رو شکر سالم برگشتیم

حالا این عکس ها رو ببینید و حالشو ببرید

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط لی لی

شما چه نوع بستنی دوست دارید؟

ارسال در تاريخ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 توسط لی لی

به کسی که دوستش دارید گل هدیه بدهید

گل بهترین وسیله برای گفتن نا گفته های دلتونه

گلی رو که اون دوست داره به او بدهید

گل بهترین هدیه است

بی بهانه

من این گل ها رو دوست دارم

ارسال در تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط لی لی

باید سکوت کرد

ارسال در تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند 1387 توسط لی لی

روزگاری همه مرا دیوانه خطاب می کردند،روزگاری همه مرا مجنون

می پنداشتند،روزگاری همه مرا بی تاب و توان تصور می کردند، اما من

هیچ یک از این ها نبودم روزگار خود می دانست که من تنها عاشق توبودم.

(این متن از نوشته های خودمه)

ارسال در تاريخ شنبه دهم اسفند 1387 توسط لی لی

این هم چند تا عکس از حالت عرفانی

ارسال در تاريخ جمعه نهم اسفند 1387 توسط لی لی
* دل درخلق مبند که خسته شوی،دل در حق بند که رسته شوی اگر جان

ما درسر این کار رود،شاید؛که این کار ما را جان افزاید.

* اگر داری بگوی واگر نداری دروغ مگوی.

* اگر داری مفروش واگر نداری مخروش.

* اگربرآب روی خسی باشی و اگردر هوا پری مگسی باشی، دلی

 به دست آر تا کسی باشی.

* به کودکی پستی،به جوانی مستی،به پیری سستی،

 پس ای عزیز:خدا را کی پرستی؟؟

* حقیقت دریاست، شریعت کشتی، از دریا بی کشتی به چه پشتی گذشتی.

ارسال در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط لی لی
سلام

منم غریبه ای که فرسنگ هادورتر از توسرمشق های عاشقانه ات را دوره می کند

مسافری که یک شب نگاه تورابه خاطر سپردورفت

و هر ثانیه مثل ساحلی

که تن به جرزومد دریاسپرده است موج های خیال توبرایش تکرار می شود

آن دوردست ها پشت فانوس قدیمی بندر

تنهاسرابی ازنگاه تو باقی مانده که محومی شودولحظه ای پیدا

آیا هنوز دلت برای من تنگ می شود؟

هنوزچشمهای بارانی ات به قطره های پشت پنجره طعنه می زنند؟

هنوز باغچه با نگاه تو عاشق می شود؟

ارسال در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط لی لی

الان حس غریبی دارم

 امیدوارم این عکس ها بیانگر حس الان من باشه

ارسال در تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1387 توسط لی لی
دختری هستم از دیار آینه،چشمانی دارم شیشه ای،که با هر نگاه خشمگین

می شکند. ای آینه داران با محبت به چشمانم نگاه کنید.

قلبی دارم از الماس،آنقدر پاک وزلال که بازتاب نور در آن به رقصه

در می آید.آینه داران الماس شکنی نکنید.

روحی دارم آزاد و شاد،لطیف چون نسیم بهشتی

پس به دامش نیفکنید و آزارش ندهید.

(این متن ازنوشته های خودمه)

ارسال در تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1387 توسط لی لی

این هم چند تا عکس عاشقانه باحال

لذت ببرید

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط لی لی
عطر تو فضا را پر کرده و کوه هم عاشق می شود آنگاه که آرام ترانه زمزمه

می کنی صدای ناز تو درتمام کوه می پیچد برکه ها،درختان و پرنده های مهاجر

در گوش هم می گویند فرشته ای آسمانی فلوت در دست گرفته است و این صدا

از بهشت می آید و چه عاشقانه دنبال تو می گردند تو پاک ترین خلقت آسمانی

عشق من

عاشقانه

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط لی لی
پادشاهی که یک کشور بزرگ راحکومت می کردبازهم از زندگی خود

راضی نبود اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد.هنگامی که ازآشپزخانه عبور

می کرد صدای ترانه ای را شنید

به دنبال صدا،پادشاه متوجه یک آشپزشد که روی صورتش برق سعادت و

شادی دیده می شد پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید:چرا اینقدرشاد

هستی؟

آشپزجواب داد:قربان من فقط یک آشپزهستم اما تلاش می کنم تاهمسرو

بچه ام را شاد کنم ماخانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به انداره کافی خوراک

وپوشاک داریم بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.

پس از شنیدن سخن آشپز،پادشاه بانخست وزیردر این مورد صحبت کرد

نخست وزیربه پادشاه گفت:قربان این آشپزهنوز عضوگروه ۹۹ نیست،اگر به

این گروه نپیوندد،نشانگر آن است که مردخوشبینی است.

پادشاه با تعجب پرسید:گروه ۹۹ چیست؟

نخست وزیرجواب داد:اگرمی خواهید بدانید که گروه۹۹ چیست،باید این کار را

انجام دهید:یک کیسه با۹۹سکه طلا درمقابل درخانه آشپزبگذارید،به زودی خواهید

فهمید که گروه۹۹ چیست.

پادشاه براساس حرف های نخست وزیرفرمان دادیک کیسه با ۹۹سکه طلا را در

مقابل در خانه آشپزقرار دهند

آشپزپس ازانجام کارها به خانه بازگشت ودر مقابل درکیسه رادید،با تعجب کیسه

را به اتاق بردوباز کرد،بادیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شدو سپس از شادی

آشفته وشوریده گشت

آشپزسکه های طلایی راروی میزگذاشت وآنهارا شمرد. ۹۹سکه؟؟

آشپزفکرکرد اشتباهی رخ داده است،بارهاطلا ها راشمرد ولی واقعا۹۹سکه بود

وتعجب کرد که چراتنها۹۹سکه است و۱۰۰سکه نیست

فکرکرد که یک سکه دیگرکجاست وشروع به جستجوی سکه ی صدم کرداتاق ها

و حتی حیاط را زیرورو کرد اما خسته و کوفته وناامید به این کارخاتمه داد

آشپزبسیاردل شکسته شد وتصمیم گرفت ازفردابسیارتلاش کندتا یک سکه ی طلایی

دیگربه دست آورد وثروت خودرا هرچه زود تربه یکصدسکه طلا برساند

تادیر وقت کارکرد،به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر ازخواب بیدار شدو ازهمسر

وفرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند،آشپزدیگر مانند گذشته خوشحال

نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسرآشپزآورده است وعلت را از

نخست وزیر پرسید

نخست وزیر جواب داد:قربان،حالا این آشپزرسما به عضویت گروه۹۹درآمد

اعضای گروه ۹۹چنین افرادی هستند:آنان زیاد دارند اماراضی نیستند.

 

 

ارسال در تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن 1387 توسط لی لی
ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک ازچشمان چه کسی خارج

می شد وآخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی

خواهد بود.

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط لی لی

مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد،برای همیشه

زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت پس با همه توانم  تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد

به انتظارت خواهم ماند

زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد

قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها مدفون است

حتی اگر بدانم به سوی من باز نمی گردی باز هم به انتظارت می نشینم J

شاید...

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط لی لی

خوب یادم هست آن روز باران تندی می بارید و من از پشت پنجره مشغول

تماشای قطره های نقره ای رنگ باران بودم که چطور با شدت خود را به

سطح خاک دیده ی خیابان می رساندند و گاهی هم به شکل شبنم بر روی

گلها پاشیده می شدند ولی در میان تمام گلها تنها یک گل مرا مجذوب خود

کرد آن گل بوی آشنایی بوی دوست داشتن و بوی عشق را با خود همراه

داشت من اشتباه نکردم تو همان گل بودی.

(این متن از نوشته های خودمه)

ارسال در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط لی لی

هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم نگاهی سرشار از عشقِِِ صمیمیت

ومحبت!

امروز سال ها از آن روز می گذرد ولی تو هرگز برنگشته ای...

صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولی من تو را

می خواهم نه خیالت را!!!

ارسال در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط لی لی

پروردگارا!به درگاه تو پناه می آورم وتو نیز پناهم بخش تا موجودی آزمند

وخویشتن دوست نباشم !

مگذار دامان وجودم به پلیدی های گناه بیالاید و مگذارکه معصیت ها را هر

چه کوچک باشد کوچک بشمارم و نسبت به ملاهی و مناهی بی پرواباشم!

الهی روا مدار که پنهان مااز پیدای ما ناستوده تر باشد و ورای صورت

آراسته ی ما سیرتی زشت و ناهموار نهفته باشد!

ارسال در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط لی لی
چوچه لره سو سپ می شم

در حیاط ما را

غروب یک نفر زد

وحرف تازه ای از

طلوع یک سفر زد

دوباره اشک وماتم

دوباره ختم وخرما

کسی دوباره کم شد

از اهل کوچه ما

وعکس تازه ای باز

نشست روی دیوار

نگاه کن به عکسش

برای آخرین بار

نگاه کن به عکس ات

برای آخرین بار

که روزبعد شاید

نشست روی دیوار

 

 

ارسال در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط لی لی
قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس